نعمتي كه شكرش گزارده نشود ، مانند گناهي است كه بخشوده نشود.
بحار الانوار/جلد78 / ص 365/ ح 5
آیا به راستی ما تا کنون شکر نعمت وجودی امام زمان عج را بجا آورده ایم و یا بهتر بگویم اصلا تا به حال خدا را فقط و فقط یک بار هم خدا را به خاطر نعمت وجود باقی مانده اش بر روی زمین شکر گفته ایم.
خدایا شکرت بخاطر نعمت وجود امام زمان عجل الله تعالی فرجه الشریف(صاحل الشرف)
سه شنبه بیست و نهم آذر 1390 با سلام خدمت اگه کسی مونده باشه چند وقتیه به علت کار در عسلویه خیلی کم وقت می کنم به وبلاگ برسم دوست دیگرم نیز به علت ازدواج کمتر به این کار می رسه دوست ندارم تو کار کم بیارم به همین خاطر تا آخرش می مونم
اصل ونسب عمرازچی کسانی است؟حلال زادگی و عمر فراقت دیرینه دارند
یکشنبه بیست و چهارم بهمن 1389 از طريق شيعه وسنی روايت بسياری پیرامون اصل و نسب عمر به دست ما رسیده است كه مهمترين آنها را علامه مجلسي به نقل از امام صادق(ع) آورده است که: 1- صَهّاك، كنيزك تنومند حبشي براي حضرت عبدالمطلب بود و براي او شترچراني ميكرد و ميل به نكاح داشت، روزي مردي به نام نُفَيْل نظرش به صهاك افتاد و عاشقش شد، و در چراگاه شتران با او زنا كرد. نتیجه این عمل نامشروع، پسری شد به نام خَطّاب. 2- وقتي خطاب به حد بلوغ رسيد به خاطر تنومندي مادرش از او خوشش آمد و با او زنا كرد. از زنای این مادر و پسر، دختري متولد شد. صهاك ، از ترس اهلش آنرا در پارچهاي از پشم پيچيد و در ميان گله چهارپايان بيابان مكه رها كرد، و هشام بن مغيره بن وليد آنرا در بيابانهای مكه يافت، و به منزلش برد و نامش را «حَنْتَمه» گذاشت و او را بزرگ كرد، روش عرب اين بود كه هرگاه بچه يتيمي را مييافتند تربيتش ميكردند و او را بچه خود قرار ميدادند. 3- وقتي حنتمه به سن بلوغ رسيد ، روزي خطاب كه در واقع پدر حنتمه بود حنتمه را ديد و عاشق شد و او را از هشام بن مغيره خواستگاري كرد و هشام حنتمه را به عقد خطاب در آورد. حاصل ازدواج این پدر و دختر عمر بن خطاب بود. بنا بر اين خطاب، هم پدر عمر و هم پدر بزرگ عمر و هم دايي عمر بود، و حنتمه نيزهم مادر عمر و هم خواهر عمر و هم عمه عمر بوده است. در اين زمينه شعري منسوب است به امام صادق(ع)كه ترجمه آن چنين است: كسي كه جدش، دائياش و پدرش ميباشد، و مادرش، خواهر و عمهاش ميباشد، سزاوار است كه بغض وصي رسول خدا علي مرتضي را در دل ناپاكش داشته باشد و بيعتي كه در روز غديرخم با علي(ع) كرده انكارش كند.{ علامه مجلسي، بحار الانوار، تحقيق: شيخ عبدالزهرا علوي، دارالرضا، بيروت، ج31،باب24، ص 100}. یک نکته: اعراب از تمدن بهره چندانی نداشتند اما در علم نسب شناسی بسیار خِبره بودند. و این هم به خاطر وجود نظام قبیلهای، در میان آنان بود. علی رغم این مسنله، در روايات اهل سنت، تا بحث به حَسَب ونسب عمر ميرسد یا به هيچ عنوان حرفي از آن ذكر نميكنند و یا سريع بحث را عوض كرده و به بحث ديگري رجوع ميكنند. (در حالی که نسبت به سایرین دست به قلم فرسایی زده و به شرح حال وی، پدر و مادر و اجدادش میپردازند). این مسئله نشان دهنده آن است كه آنها به خوبي از اين امر آگاه بوده، براي حفظ آبروي خود و همكيشانشان از ذكر اصل و نسب عمر خودداري كردهاند. فقط در برخی موارد گو اينكه حساب از دستشان در رفته باشد به بعضي موارد اعتراف كردهاند: از بخاری و غزالی (در کتابش به نام احیاء العلوم) نقل شده که: شخصی به پیامبر خدا فرمود: پدر من کیست؟ حضرت فرمود: حذافه، دیگری پرسید: پدر من چه کسی است؟ پیامبر پاسخ داد: سالم. عمر بر دو زانوی خود نشست و پس از سخنانی گفت: ای رسول خدا از معایب ما سخن مگو و از پرداختن پیرامون این مسئله از ما در گذر. متن عربی این سخن به نقل از بحار الانوار چنین است: (نقل عن البخاري و احياء العلوم: اسند احمد بن موسي: ان رجلا قال لنبي(ص): من آًبي؟ قال: حذافة، فسآًله آخر: من آًبي؟ قال: سالم، فبرك عمر علي ركبتيه و قال - بعد كلام-: لا تبد علينا سواتنا، واعف عنّا، رواه ابو يعلي الموصلي في المسند عن انس).{ علامه مجلسي، بحار الانوار، تحقيق: شيخ عبدالزهرا علوي، دارالرضا، بيروت، ج31،باب24، ص 100}. ابن ابی الحدید معتزلی نیز (بدون ذکر نام عمر بن خطاب) ذیل شرح این فراز از نهج البلاغه : «لم یسهم فیه عاهر و لا ضرب فیه فاجر...» مینویسد: این فراز از کلام امیرالمؤمنین علی(ع) اشاره به برخی صحابه پیامبر دارد که در اصل و نسب آنان شبهه وجود دارد.{ابن ابی الحدید، شرح نهج البلاغه، تحقیق: محمد ابوالفضل ابراهیم، قاهره، دار احیاء الکتب العربیه، 1378ق، (افست شده توسط انتشارات اسماعیلیان)ج11، ص67-68}. وی در ادامه به روایتی جعلی از امام صادق اشاره میکند که در آن مردم را از مذمت خلیفه به خاطر اصل و نسبش و همچنین کاری که نفیل با صهاک کرد بر حذر میدارد که خود نشانگر این مطلب است که: اولا قطعا خبری بوده که امام میفرمایند آن را برای دیگران بازگو نکنید. ثانیا: یاد آور این واقعیت است که: «تا نباشد چیزکی مردم نگویند چیزها». همچنین علی بن یونس عاملی (درگذشته به سال 877ق) در کتابش به نام الصراط المستقیم مینویسد: عمر بن خطاب میگفت: نسب خود را - از ابتدا تا زمانی که به شما میرسد- بشناسید و آن را بیاموزید. اما هیچ کس حق ندارد در مورد نسب من از پدرم خطاب بالاتر رود.{ علی بن یونس عاملی، الصراط المستقیم ، تحقیق: محمد الباقر البهبودي، المكتبة المرتضوية لإحياء الآثار الجعفرية، ج3، ص28}.